سيد محمد باقر برقعى

151

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خيال شهيد غزل‌هاى من مثل من ساده‌اند * ورق در ورق بىكس افتاده‌اند به‌جز گريه‌هاى شبانگاهشان * سحر لب به يك خنده نگشاده‌اند چو كشتى دل سادهء خويش را * به درياى سردرگمى داده‌اند اگرچه نيستانى از ناله‌اند * ولى بند در بند آزاده‌اند دفتر كاهى تمام هستىام اين است ، مداد و دفتر كاهى * ورق ورق همه شوم و پر از سكوت و سياهى ميان چاهم و آهم ، كبوتريست سبكبال * بجوى راز دلم را از اين كبوتر چاهى قسم به پاى پياده و چشم‌هاى شتابان * كه التفات كسى نيست به اين دل سرراهى دوباره اين دل تنها و كوله‌بار پر از هيچ * و در دو سوى عبورم دو پرتگاه تباهى نه حاتمم نه سكندر ، نه آتشم نه سمندر * تمام هستىام اين است ، مداد و دفتر كاهى كوچ ( 1 ) اينك براى پريدن ، ترسم كمى دير باشد * شايد به راه عبورم ، توفانى از تير باشد امّا من آنم كه آنى ، از پر زدن وا نمانم * هرچند بالم دمادم ، با تير درگير باشد وقتى كه دل مشرقى شد ، لبريز از عاشقى شد * بايد پريد و سفر كرد ، كى جاى تأخير باشد حتّى كلاغان اين شهر ، گفتند بايد بكوچيم * وقتى كه پاى كبوتر ، در دست زنجير باشد من اين من لا ابالى ، ديگر چه دارد بگويد * جز بيت آخر كه در آن ، درياى تفسير باشد جاى شگفتى ندارد ، گر در پى كشتن من * فردا همين سايه‌ام نيز دستش به شمشير باشد به : برادرم بهروز سپيدنامه كه آيينهء هستىام بود و هست غاز وحشى ننگ است اگر غاز وحشى ، پرواز كردن نداند * يا كوچ اجدادش را ، آغاز كردن نداند